امروز حال غریبی دارم؛
حالِ مادری که فرزندش را گم کرده باشد...
پاییز که میرسد و مدرسهها دوباره جان میگیرند، بعضی خانهها پر میشوند از شوقِ خرید کیف و کفش و دفتر؛ از خنده و هیاهوی کودکانه و بعضی خانهها، با آمدن پاییز، دوباره عزادار میشوند.
جای خالی کودکانی که معصومانه پرپر شدند؛
کودکانی که دیگر هیچ صبحی، صدای زنگ مدرسه را نخواهند شنید...
مادران مینابی امروز چه حالی دارند، وقتی هیاهوی بچههای مدرسه را میشنوند؟
صدای خندهی کودکی که از کنارشان میگذرد، دلشان را به کدام خاطره میبرد؟
و مادرِ ماکانِ مفقود...
در این شهر، کدام گوشه میتواند برای مادری که هنوز چشمانتظار فرزندش است، آرامش به همراه داشته باشد؟
معصومیتِ آن نگاههای آسمانیشده، بر قلب ما هم سنگینی میکند؛
نگاههایی که هنوز در قاب خاطرهها زندهاند و نبودنشان، هر بار با رسیدن یک فصل، یک صدا و یک خاطره، دوباره به یادمان میآید.
در کنار یاد آن کودکان، یاد سربازانی را نیز گرامی میداریم که جانشان را فدای دفاع کردند؛
آنان که در پادگان، پای لانچر، در کشتی و اقامتگاه، شهد شهادت نوشیدند. برای مادرانشان، دلتنگی پایانی ندارد و برای ما، یادشان چراغی است که خاموش نمیشود.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
شریفه بازیاv