یک دزد که باطن پاکی دارد، چقدر زیبا فرق بین گناه و عمل صالح را توضیح میدهد:
قسمتی از سریال پند آموز روزی روزگاری- گفتگوی بین زندهیاد جمشید لایق و زندهیاد خسرو شکیبایی:
- دوستت رفت؟ دوست خوبی بود؟
. دستت چش شده؟
- تو جواب منو دادی که من جوابتو بدم؟
- شنوفتم با هم اختلافتون شد. سر چی با هم دعوا کردین؟
.کی گفت؟
- نمی دونم، اون پیرمرده، رفیقت، اسمش چیه؟ صَفرِ؟
. صفربیگ بیجا کرد. غلط کرد که گفت.
- بشین پهلو من میخوام باهات حرف بزنم
. ببین پیرمرد، من اگر میخواستم نصیحت بشنوفم، پدر بزرگم هنوز زندست. میموندم پیش اون
- یعنی تو اینقدر صاف و سادهای که منو بابا بزرگتو قد هم میبینی؟
. مگه تو کی هستی؟ اصلا تو چکارهای اومدی اینجا داری از آدمای من حرف میکشی؟
- قلیخان، دزد بود؛ خان نبود. لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنم؟ با همین یه حرف، پا جونش وایساد و هزار تا قافله رو لخت کرد.
آخر عمری پشت دستشو داغ زد و به خودش گفت: هزار تات تموم شد. حالا ببینم عرضهشو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟
- نشد... نشد... نتونست و مشغول الذمهی خودش شد. تقاص از این بدتر؟
. تو قلی خانی؟ آری؟ تو قلی خوانی؟، تو قلی خانی! قلی خان
(مرگ قلی خان در همان حالت نشسته)