ساسان طالع ــ کارشناس و پژوهشگر زبان و ادب فارسی
مقدمه:
میهندوستی، اگر قرار است بر شناخت درست منافع ملی و درک واقعبینانهی جایگاه یک کشور در جهان استوار باشد، نمیتواند به نادیدهگرفتن پیوندهای راهبردی آن کشور با محیط پیرامونیاش بینجامد؛ همانگونه که عشق به میهن، برای اثبات خود، نیازی به نفی انسانیت و بیاعتنایی به رنج دیگر ملتها ندارد. بااینحال، شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» میکوشد چنین تقابلی را طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه دهد؛ گویی توجه به منافع ایران مستلزم چشمپوشی از تحولات منطقهای است و همدلی با ملتهای دیگر با تعلق خاطر به میهن تعارض دارد. این در حالی است که نه منافع ملی لزوما در مرزهای جغرافیایی کشور پایان مییابد و نه همدلی انسانی به مرزهای ملی محدود میشود.
مسالهی این مقاله، بررسی همین دوگانهسازی از دو منظر بههمپیوسته است: نخست، از منظر گفتمانی، اخلاقی و اجتماعی، با بررسی پیامدهای نگرشی که میتواند بیاعتنایی به سرنوشت دیگران را در پوشش میهندوستی توجیه کند؛ و دوم، از منظر راهبردی و سیاسی، با تمرکز بر نسبت میان نفوذ منطقهای، عمق راهبردی و منافع ملی ایران. بر این اساس، نقد شعار «نه غزه، نه لبنان» نه به معنای نادیدهگرفتن مشکلات داخلی ایران است و نه مستلزم چشمپوشی از ضرورت اصلاحات اقتصادی و مبارزه با فساد؛ بلکه ناظر بر این ادعاست که رسیدگی به مسائل داخلی و حفظ منافع راهبردی کشور، ضرورتا در تقابل با یکدیگر نیستند و میهندوستی نیز با همدلی انسانی منافاتی ندارد. از این منظر، گزارهی محوری مقاله چنین است: چون ایران مهم است، بنابراین هم غزه مهم است، هم لبنان و هم منطقه.
قسمت اول:
تحلیل گفتمانی شعار «نه غزه، نه لبنان…»
شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» افزون بر دلالتهای سیاسی، پیامدهای زبانی، اخلاقی و اجتماعی نیز دارد. این شعار، با صورتبندی تقابلی میان عشق به وطن و همدلی با ملتهای دیگر، نوعی دوگانهسازی را بازتولید میکند که میتواند بر نگرش جامعه به مسوولیت انسانی، همبستگی اجتماعی و معنای ایراندوستی اثر بگذارد. در این بخش، به بررسی این ابعاد گفتمانی و پیامدهای انسانی و فرهنگی آن میپردازیم.
۱. از نفی همدلی تا کوچکشدن جهان انسانی
ریشهی تولید و ترویج چنین گفتمانها و شعارهایی را باید در اسرائیل جستوجو کرد؛ گفتمانهایی که نهتنها برای ایران، بلکه برای ملتهای منطقه و حتی مردم جهان تولید و برجسته میشوند.
اسرائیل، بهعنوان یگانه کلونی استعماری باقیمانده از قرن بیستم، میکوشد با تولید و انتشار گفتمانهایی مبتنی بر انفعال و درخودماندگی ملی در میان ملتهای منطقه و جهان، آنان را در برابر اقدامات و اعمال ضدبشری و متوحشانهی خود علیه فلسطینیها بیحس و منفعل کند؛ تا بتواند در آسودگی و سکوت خبری، بیهیچ مقاومت و مزاحمتی، از طریق نسلکشی، ایجاد قحطی، کوچ اجباری و… تمام سرزمین فلسطین و فراتر از آن، یعنی از نیل تا فرات، را تصاحب کند.
توجه به درد دیگران و همدلی با مظلومان، از شاخصهای انسانیت است؛ شاخصی که هرچه گسترهی آن وسیعتر باشد، جهان وجودی انسان نیز گستردهتر میشود. هرچند ظاهر شعار «نه غزه، نه لبنان» ممکن است آن را به مسالهای صرفا اقتصادی و معیشتی تقلیل دهد، دلالتهای زبانی و اجتماعی آن، بهویژه در پیوند با دیگرستیزی و برخی صورتهای ملیگرایانه و قومگرایانهی تحمیلیِ استعماری، فراتر از مسائل مادی است.
این شعار، اگر بهمثابهی اصلی اخلاقی و سیاسی پذیرفته شود، انسان ایرانی را به بیاعتنایی نسبت به رنج مردمان بیرون از مرزهای ملی فرامیخواند. پیامد چنین نگرشی لزوما به همان مردمان محدود نمیشود؛ زیرا کسی که همدلی را برحسب ملیت و نسبتهای هویتی محدود میکند، قطعا در مواجهه با رنج هموطنان خود نیز، بهویژه در مواقع بحرانی، هرگاه آنان را بیرون از دایرهی هویتی یا سیاسی مطلوبش ببیند، ممکن است به همان بیاعتنایی دچار شود.
نمونههای این الگوی رفتاری را در انفعال یا واکنش شادیآمیز برخی ایرانیان به رنج مردم غزه و نیز در شادی آنان از حملات خارجی به ایران مشاهده کردهایم. شادی در برابر بمباران میناب یا رنج و ویرانی ناشی از جنگ، نشان میدهد که چگونه نفرت سیاسی و نادیدهگرفتن رنج مظلومان جهان میتواند حساسیت انسانی را تضعیف کند و حتی رنج هموطن را به موضوع شادی و بهرهبرداری سیاسی بدل سازد.
همدلی، برخلاف آنچه در نگرشهای معاملهگرایانه تصور میشود، مبادلهای برای کسب سود و اعتبار نیست. همدلی واقعی مستلزم آن است که رنج دیگری را صرفا به دلیل دیگریبودنش نادیده نگیریم.
فقدان همدلی، بهتدریج جهان انسان را به اندازهی خویشتن و خانوادهاش کوچک میکند. در این وضعیت، دیگری نه انسانی برخوردار از حق، بلکه صرفا ابزاری برای تامین منفعت یا مانعی در برابر خواستههای فرد تلقی میشود. چنین نگرشی به گسترش خودمحوری، دگرستیزی و بیتفاوتی اجتماعی میانجامد و میتواند زمینهساز عادیسازی خشونت، سوءاستفاده از دیگران و، در نهایت، فروپاشی اخلاقی و انسانی جامعه شود.
در سنت فکری و ادبی ایران، عشق و همدلی ــ اگر نگوییم مهمترین ــ دستکم از مهمترین معیارهای انسانیت شمرده شدهاند. سعدی در بیتی که پیوند میان عشق و آدمیت را بهروشنی بیان میکند، میگوید:
عشق، آدمیت است گر این ذوق در تو نیست
همشرکتی به خوردن و خفتن، دواب را
در این نگاه، انسانیت صرفا به برخورداری از عقل ابزاری، قدرت یا توانایی تامین منافع شخصی محدود نیست؛ بلکه در نحوهی مواجههی انسان با دیگری و توانایی او برای فراتررفتن از خودخواهی آشکار میشود.
حافظ نیز عشق را معنای زندگی و سرچشمهی ماندگاری انسان میداند:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما
عشق در این معنا، امری حاشیهای نیست که تنها پس از تامین رفاه و آسایش به آن پرداخته شود؛ بلکه یکی از سرچشمههای معنا در زندگی انسانی است. همدلی، همدردی، احسان، انفاق، رواداری، فتوت، داد و دهش و… را میتوان ذیل مفهوم عمیق و گستردهی عشق در نظر گرفت. در واقع، عشق در معنای نفی خودخواهی و حرکت بهسوی دگرخواهی، جلوهها و طیفهای گوناگونی دارد که در بسترها و کنشهای مختلف آشکار میشوند و برخی از آنها در بالا برشمرده شدند.
از این منظر، شعارهایی که بیاعتنایی به رنج دیگران را به نشانهی وطندوستی تبدیل میکنند، نهتنها دایرهی همدلی را محدود میسازند، بلکه ممکن است به تضعیف همان ارزشهایی بینجامند که همزیستی اجتماعی و همبستگی ملی بر آنها استوار است.
۲. ایران؛ سرزمینی متکثر و نیازمند همزیستی
ایران، بهواسطهی تنوع قومی، زبانی و فرهنگی، سرزمینی با گسترهای چشمگیر از تفاوتها و اشتراکهاست که موجودیت آن بهعنوان یک واحد سیاسی و تاریخی، بر یکسانی نژادی استوار نیست؛ بلکه به عوامل متعددی، از جمله اشتراک تاریخی و فرهنگی، همزیستی طولانیمدت و مدارای میان باشندگان آن، وابسته است.
ازاینرو، ملیگرایی غربی که با نفی دیگری یا برتریجویی نژادی تعریف میشود، با ماهیت دولتتمدنی و نیز با واقعیت تاریخی و اجتماعی ایران سازگاری ندارد. چنین نگرشی میتواند گسلهای قومی و زبانی را با خوانشی غربی فعال کند و زمینهی بهرهبرداری قدرتهای بیرونی از اختلافات داخلی را فراهم آورد. تاریخ معاصر ایران و منطقه نیز نشان داده است که قدرتهای خارجی، در مواردی، از اختلافات هویتی و اجتماعی برای پیشبرد اهداف خود بهره بردهاند.
البته نقد ملیگرایی به معنای نفی هویت ملی نیست؛ برعکس، پاسداری از ایران مستلزم تقویت همان مدارای تاریخی و همزیستیای است که امکان تداوم یک جامعهی متکثر را فراهم کرده است. ایران، دال مرکزی مشترکی میان تمام باشندگان این سرزمین است؛ دالی با انبوهی از مدلولهای تاریخی، مذهبی، اساطیری، فرهنگی و…، نه برساختی نژادمحور برای تشکیل ملتـدولت مدرن. تداوم تاریخی ایران، در واقع، از آن ــ برخلاف دولتـملتهای نژادمحور اروپایی ــ یک دولتـتمدن فراگیر و انسانی میسازد. وطندوستی، اگر به معنای مسوولیتپذیری در برابر سرنوشت ایران با همین معنا باشد، نمیتواند به بیاعتنایی نسبت به انسانها یا نفرتپراکنی علیه ملتهای دیگر تبدیل شود.
سعدی در ابیاتی مشهور، همین پیوند میان انسانیت و احساس مسوولیت در برابر رنج دیگران را بیان میکند:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
این ابیات، همدلی را از سطح احساسی شخصی فراتر میبرند و به معیاری برای سنجش انسانیت تبدیل میکنند. بر همین مبنا، نمیتوان بیاعتنایی به رنج دیگران را فضیلت دانست و در همان حال، از تعالی اخلاقی، همبستگی اجتماعی و ایراندوستی سخن گفت.
با توجه به تداوم تاریخی و موجودیت تمدنی ایران، تمام آنچه در گنجینهی بینظیر زبان و ادب فارسی ــ دستکم از هزار سال پیش ــ ذیل مفاهیم عشق و تجلیات آن تصویر، تعریف و تبیین شده است، در کنار دیگر مفاهیم موجود در بنیانهای اندیشگانیِ عرفانی، اخلاقی، حکمی و…، همگی از مصالح شکلگیری ایراناند. به بیان دیگر، این فرهنگ ایران است که ایران را موجود کرده است؛ بنابراین، برچیدن یا نادیدهگرفتن لوازم بنیادین فرهنگی، دقیقا به معنای تخریب بنای تاریخیـفرهنگی ایران است؛ روندی که در صورت تداوم و سرایت به دیگر حوزهها، به حذف و نادیدهگرفتن باقی مولفههای فرهنگی، از میان رفتن موجودیت ایران فرهنگی ، فرهنگ ایرانی و، در نهایت، تضعیف موجودیت ایران خواهد انجامید.
تحلیل سیاسی و راهبردیِ مغالطه «نه غزه نه لبنان…»
۱. نفوذ منطقهای؛ بخشی از منافع ملی ایران
در این بخش، ضرورت حضور و نفوذ منطقهای ایران را از منظر سیاسی، راهبردی و اقتصادی بررسی میکنیم. عمق راهبردی، امنیت ملی، حفظ تمامیت سرزمینی و تامین منافع اقتصادی، از جمله عواملی هستند که اهمیت نقشآفرینی ایران در معادلات منطقهای را روشن میکنند. ازاینرو، باید ضرورت و پیامدهای این حضور را در چارچوبی جامع از منافع ملی سنجید، نه صرفا با تاکید بر هزینههای آن.
صورتبندی سیاسی شعار «نه غزه، نه لبنان» بر دوگانهای نادرست استوار است؛ گویی ایران برای حل مشکلات داخلی و بهبود معیشت مردم باید از نفوذ منطقهای خود چشمپوشی کند. این در حالی است که مشکلات اقتصادی ایران را نمیتوان اساسا به حمایت از فلسطین، لبنان یا دیگر نیروهای منطقهای ــ که بخشی از ظرفیت بازدارندگی و قدرت ایراناند ــ نسبت داد.
فساد، اختلاس، سوءمدیریت، سیاستهای پولی و مالی نادرست، کاهش ارزش پول ملی و مناسبات رانتی، از جمله عواملیاند که باید در تحلیل وضعیت اقتصادی ایران بررسی شوند. معرفی سیاست منطقهای بهعنوان علت اصلی مشکلات اقتصادی، تصویری سادهشده از واقعیت ارائه میدهد و توجه افکار عمومی را از ضرورت اصلاح ساختارهای اقتصادی منحرف میکند.
برای بررسی ضرورت حضور یا عدم حضور ایران در کشورهای منطقه، ابتدا باید تعریفی اجمالی از مفاهیم بازدارندگی و عمق راهبردی ارائه کنیم.
یکی از مباحث مهم علوم سیاسی که مستقیما با موجودیت و بقای کشورها سروکار دارد، مسالهی بازدارندگی است. کشورها برای پاسداری از موجودیت و تمامیت ارضی سرزمینی خود، به ابزارهای گوناگونی برای بازدارندگی نیاز دارند. بازدارندگی را میتوان مجموعهای از ظرفیتها و اقداماتی دانست که با منصرفکردن دشمن از حملهای سهمگین، احتمال وقوع جنگی وجودی یا واردآمدن خسارتهای جبرانناپذیر به زیرساختها و بنیانهای حیاتی کشور را کاهش میدهند. ابزارهای بازدارنده متنوعاند و هرچند توان نظامی از مهمترین آنهاست، ابزارهای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک نیز در شکلگیری و تقویت بازدارندگی نقش دارند. سلاح هستهای یکی از قدرتمندترین ابزارهای بازدارندگی در برابر جنگهای موجودیتی به شمار میرود؛ بااینحال، هیچ ابزاری بهتنهایی بازدارندگی صددرصدی ایجاد نمیکند. عمق راهبردی و حضور و نفوذ منطقهای نیز از دیگر مولفههای بازدارندگیاند که کشورها متناسب با موقعیت جغرافیایی، ظرفیتهای اقتصادی، توان نظامی و شرایط سیاسی خود از آنها بهره میگیرند.
عمق راهبردی (Strategic Depth) یکی از مفاهیم مهم علوم سیاسی است و به مجموعهی ظرفیتها، نفوذها و موقعیتهای جغرافیایی و سیاسی یک کشور در درون مرزها و فراتر از مرزهایش گفته میشود که توان دفاعی و قدرت بازدارندگی آن را افزایش میدهد.
در یک تقسیمبندی کلی، میتوان عمق راهبردی را حاصل مجموعهای از ظرفیتهای سرزمینی، جغرافیایی، نظامی، اقتصادی و سیاسی دانست.
عمق راهبردی در دو حوزهی داخلی و خارجی معنا مییابد.
در حوزهی داخلی، این مفهوم به گستردگی سرزمینی، ظرفیتهای جغرافیایی، نظامی، انتظامی، امدادی، درمانی و پشتیبانی، و نیز توان بسیج منابع ملی، بسیج تودهای، میزان تابآوری ملی و… در داخل مرزهای کشور اشاره دارد؛ مجموعهای از ظرفیتها که امکان دفاع موثر، تداوم مقاومت و حفظ کارکردهای حیاتی کشور را در برابر تهدیدها و بحرانها فراهم میکند.
در سیاست خارجی، عمق راهبردی به حضور یا نفوذ فرامرزی نیروهای نظامی و امنیتی در مناطق پیرامونی یا فرامنطقهای، با هدف بازدارندگی در برابر قدرتهای دیگر، اشاره دارد. این بازدارندگی میتواند از طریق کشاندن جنگ به نزدیکی مرزهای دشمن یا انجام واکنش نظامی از چند جبهه علیه منابع نظامی و حیاتی او و همپیمانانش تحقق یابد.
عمق راهبردی یا عمق استراتژیک با بقای واحدهای سیاسی پیوند دارد و گسترش آن از مولفههای مهم قدرتهای منطقهای و جهانی است.
بر این اساس، مخالفت با حضور و نفوذ منطقهای ایران، هنگامی که این حضور بخشی از راهبرد دفاعی و بازدارندهی کشور باشد، در عمل میتواند به معنای مخالفت با یکی از ابزارهای حفظ امنیت و منافع ملی ایران باشد.
ایران، بهعنوان قدرتی منطقهای، از وسعت سرزمینی فوقالعاده، جغرافیای خشن، پراکندگی جمعیت، زیرساختهای غیرمتمرکز و دیگر ویژگیهای دفاعی ممتاز برخوردار است. همچنین، ایران در چهارراه سوقالجیشی اتصال شرق و غرب و شمال و جنوب قرار دارد و بر تنگهی هرمز، یکی از مهمترین شاهراههای انتقال انرژی جهان، تسلط دارد. بنابراین، ایران از عمق راهبردی داخلی قابلتوجهی برخوردار است.
یکی از دلایل عمدهی ضرورت نفوذ منطقهای و گسترش عمق راهبردی به فراتر از مرزهای ایران، اما دشمنی غرب با موجودیت ایران است.
مسالهی غرب با ایران فراتر از انرژی هستهای، قدرت موشکی و حتی نوع حکومت و رفتار آن است. مساله، ظرفیت بالقوه و بالفعل کشوری است با وسعت سرزمینی، فراوانی جمعیت و منابع سرشار که در چهارراه ارتباطی و ترانزیتی جهان قرار دارد و میتواند طی یکی دو دههی آینده به قدرتی قارهای و سپس جهانی تبدیل شود؛ قدرتی که به رقیبی تازه برای معدود کشورهای قدرتمند و توسعهیافتهی جهان بدل خواهد شد.
از منظر توازن قوا، مسالهی ایران، یا آنچه غرب «رامکردن ایران» مینامد، حتی با عقبنشینی، واگذاری داراییها و تسلیم نیز حل نخواهد شد. عادیسازی روابط، استحاله در نظم جهانی و گرهزدن اقتصاد ایران به اقتصاد جهانی، به امید پذیرش ایران از سوی نظام بینالملل، نمیتواند تعارض بنیادی و تضاد منافع ایران و قدرتهای سلطهگر را برطرف کند؛ بااینحال، برخی جریانهای سیاسی با رویافروشی به تودهها، همچنان چنین راهبردهایی را ترویج میکنند.
ایران، از منظر جغرافیایی و تاریخی، سرزمینی است که مرزهایش ــ برخلاف بسیاری از مرزهای سیاسی خاورمیانه ــ محصول توافق قدرتهای جهانی در جنگهای اول و دوم جهانی و قراردادهایی چون سایکسـپیکو نیست. این سرزمین، مادامی که یکپارچه و ذیل نام ایران باقی بماند، فارغ از نوع حاکمیت، دیر یا زود از ظرفیتهای مادی و موقعیت سوقالجیشی خود بیشترین بهربرداری را خواهد کرد و به قدرتی تعیینکننده تبدیل خواهد شد. این چشمانداز برای غرب و آمریکا، بهعنوان هژمون کنونی جهان، پذیرفتنی نیست. از این منظر، مشکل راهبردی آمریکا با ایران صرفا با تغییر سیاستها یا نوع حکومت آن حل نمیشود؛ بلکه تا زمانی که ایران یکپارچه باقی بماند و ظرفیت تبدیلشدن به قدرتی مستقل و تعیینکننده را حفظ کند، این تعارض پابرجا خواهد بود. بر همین اساس، میتوان سیاست فشار بر ایران و حمایت آمریکا، اسرائیل و غرب از گروههای تجزیهطلب پیرامون آن را در چارچوب تلاش برای تضعیف یا تجزیهی ایران تحلیل کرد؛ چشماندازی که در صورت تحقق، میتواند ایران را به مجموعهای از سرزمینهای سوخته و گرفتار در درگیریهای ارتجاعی و قومیتی تبدیل کند.
یکی دیگر از دلایل عمدهی ضرورت تقویت عمق راهبردی، وجود رژیم استعماری، جعلی و تهاجمی اسرائیل در غرب آسیاست؛ رژیمی که از بدو تاسیس و اشغال فلسطین، دوام و قوام خود را بر جنگ و آشوب در منطقه و کشورهای پیرامونیاش بنا کرده است. آشوبگری اسرائیل نیز به همسایگانش محدود نمانده و سراسر منطقهی غرب آسیا را دربر گرفته است. ایدهی خطرناک «اسرائیل بزرگ» که بارها از سوی سیاستمداران اسرائیلی مطرح شده، بزرگترین خطری است که کشورهای منطقه را درگیر کرده است؛ فارغ از اینکه در جغرافیای موهوم این طرح قرار داشته باشند یا نه.
ایدهی خطرناک «اسرائیل بزرگ» صرفا با فروپاشی و تجزیهی سرزمینی کشورهای منطقه محقق میشود؛ از تجزیه و تسخیر همهی کشورهای عربی خاورمیانه تا تجزیهی ایران و ترکیه؛ دو کشوری که صرفا وجودشان در همسایگی «اسرائیل بزرگ»، به دلایل گوناگونی چون ریشه و تداوم تاریخی، یکپارچگی ملی، گستردگی سرزمینی، جمعیت بزرگ و… و انبوهی از ویژگیهایی که اسرائیل از آنها بیبهره است، بهعنوان تهدیدی وجودی برای آن سرزمین کذایی معنا میشود.
از این منظر، گسترش عمق راهبردی، در کنار تقویت قدرت نظامی، اقتصادی و دیگر مولفههای قدرت، برای افزایش بازدارندگی و کاهش آسیبپذیری سرزمینی ایران اهمیت دارد. این گسترش، در کنار دیپلماسی فعال و بهرهگیری از ظرفیتهای سیاسی و فرهنگی، میتواند فرصتهای اقتصادی نیز ایجاد کند و به شکوفایی اقتصاد داخلی یاری برساند.
در جهان سیاست، جایگاه اقتصادی کشورها با نفوذ فرامرزی و توانایی اثرگذاری بر تحولات پیرامونی پیوند دارد. در غرب آسیا، کشورهایی مانند ترکیه، عربستان سعودی، امارات متحدهی عربی و قطر برای گسترش نفوذ خود از ابزارهای سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و رسانهای استفاده میکنند. در چنین فضایی، کشورها همواره در معرض نفوذ دیگراناند یا میکوشند بر محیط پیرامونی خود اثر بگذارند. ایران یا باید همچون عراق، سوریه، لبنان، افغانستان و جمهوری آذربایجان به میدانی برای منازعهی قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل شود، یا با اتخاذ سیاستی فعال، عمق راهبردی خود را گسترش دهد؛ سیاستی که در صورت مدیریت درست، هم میتواند به امنیت ایران کمک کند و هم برای مردم کشورهای میزبان و اقتصاد داخلی ایران دستاورد داشته باشد.
کشورهای ضعیف هرگز از نیروهای نظامی و امنیتی خارجی خالی نمیمانند و خلأ قدرت در آن سرزمینها با حضور قدرتهای منطقهای و جهانی پر میشود. به بیان دیگر، اگر ایران نتواند در عراق و لبنان اعمال نفوذ کند، خلأ ایجادشده را کشورهای رقیب ایران پر خواهند کرد؛ اتفاقی که در جمهوری آذربایجان رخ داده است. تلاشنکردن برای حضور و نفوذ در آن منطقه، آنجا را به حوزهی نفوذ ترکیه و ناتو و، از سوی دیگر، به ملک طلق اسرائیل بدل کرده است؛ وضعیتی که بیشک به زیان تمامیت ارضی ایران است. در چنین شرایطی، نمیتوان از ایران انتظار داشت که از حضور و اثرگذاری منطقهای صرفنظر کند و درعینحال، جایگاه خود را در معادلات پیرامونی حفظ کند. تحولات عراق، سوریه، لبنان، یمن، باکو، شیخنشینان، کشورهای عربی و دیگر کشورهای منطقه، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم بر محیط امنیتی و راهبردی ایران اثر میگذارند؛ بنابراین، داشتن سیاستی فعال در قبال این تحولات، بخشی از مسوولیت هر دولتی در حفاظت از تمامیت ارضی و منافع ملی است.
نفوذ منطقهای نیز مفهومی گستردهتر از پرداخت و سرمایهگذاری مالی دارد. روابط دیپلماتیک، همکاریهای اقتصادی و فرهنگی، تبادل دانش و تجربه، همکاریهای کارشناسی و نظامی و ایجاد روابط پایدار با دولتها و جوامع دیگر، همگی میتوانند بخشی از ظرفیت اثرگذاری یک کشور در چارچوب عمق راهبردی و نفوذ منطقهای باشند. ازاینرو، هرگاه از سرمایهگذاری ایران در منطقه سخن میگوییم، نباید مفهوم آن را صرفا به معنای محدود کمک مالی به گروههای همپیمان در دیگر کشورها برای پیشبرد اهداف ملی فروبکاهیم؛ آنچه اهمیت دارد، چگونگی بهکارگیری ظرفیتهای کشور برای تقویت جایگاه و قدرت اثرگذاری آن است.
۲. ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی ایران
یکی از تفاوتهای مهم ایران با برخی قدرتهای منطقهای، برخورداری از پشتوانهی تاریخی و فرهنگی گسترده است. اسلام، زبان و ادبیات فارسی، میراث تمدنی ایرانیـاسلامی، آیین نوروز، پیوندهای تاریخی و اجتماعی، اشتراکهای فراوان فرهنگی و زبانی با ملتهای منطقه و، افزون بر اینها، مخالفت با سلطهجویی، اشغال و مداخلهی خارجی در چارچوب گفتمان مقاومت، میتوانند در میان ملتهایی که تجربههای مشابهی داشتهاند، زمینهی همدلی و همکاری ایجاد کنند.
در مقابل، برخی قدرتها به دلیل فقر فرهنگی و تاریخی، برای ایجاد عمق راهبردی، با الگوبرداری از استعمار غربی، از ابزارهای سلطهجویانه، اشغال سرزمینی، وابستهسازی اقتصادی و سیاسی، حمایت از سیاستمداران وابسته و دستنشانده، نیروهای مزدور ، مداخله در منازعات داخلی و انبوهی از اعمال غیراخلاقی و غیرانسانی استفاده میکنند. عربستان، اسرائیل، ترکیه، قطر و امارات، با ایجاد و تقویت گروههای تکفیری و گسیلدادن آنها به سرزمینهای ضعیفتر، نمونههایی از نفوذ سلطهجویانه و ضدبشری این کشورها در دیگر مناطق هستند. برای نمونه، عملکرد امارات متحدهی عربی در بخشهایی از آفریقا، از جمله در منازعات سودان و سومالی، حمایت از نیروهای درگیر و ایجاد جنگ داخلی، غارت سرزمینی، حمایت از جنایات جنگی و دامنزدن به تجزیه و قحطی و…، نمونهای از رقابتهای منطقهای است که در آنها منافع راهبردی با پیامدهای انسانی و سیاسی گسترده درهم میآمیزند. هرچند نفوذهای امپریالیستی و شبهامپریالیستی، بهدلیل مقاومت ملتها در برابر سلطه، نمیتوانند بهسادگی و برای مدتی طولانی عمق راهبردی پایداری در خارج از مرزها ایجاد کنند، چنین نمونههایی جایگاه اساسی نفوذ منطقهای در سیاست کشورها را نشان میدهند؛ هرچند ابزارها و پیامدهای این نفوذها میتوانند دهشتناک و غیرانسانی باشند.
اما نوع ایجاد عمق راهبردی ایران با عمق راهبردی دیگر کشورها تفاوتی بنیادین دارد ، ایران مبنی بر ظرفیت تاریخی و فرهنگی خود ، این امکان را فراهم میکند که نفوذ منطقهای، افزون بر ابزارهای سخت قدرت، بر روابط اجتماعی، همکاریهای اقتصادی، پیوندهای تمدنی و فرهنگی و پذیرش متقابل استوار شود ، تا نوعی همافزایی بازدارندهی نظامی برای مقابله با سلطهی امپریالیسم فراهم شود که هم به نفع ملت ایران است و هم به سود مردم همپیمان ایران در منطقه .
۳. نفوذ منطقهای و منافع اقتصادی مردم ایران
روابط منطقهای، در صورت مدیریت درست، میتوانند فرصتهایی برای توسعهی بازارهای صادراتی، گسترش مبادلات تجاری، مشارکت در طرحهای عمرانی و زیرساختی و تقویت ارتباطات اقتصادی فراهم کنند. همکاریهای انسانی، کارشناسی و فرهنگی نیز میتوانند به افزایش اعتماد و پذیرش متقابل میان ملتها کمک کنند.
در مقابل، برای شناخت بحران معیشتی باید عملکرد نهادهای اقتصادی، نحوهی تخصیص منابع عمومی، ساختارهای رانتی، مدیریت درآمدهای ارزی و عملکرد بنگاههای بزرگ اقتصادی را بررسی کرد. مساله این نیست که ایران باید میان مردم خود و نفوذ منطقهای یکی را انتخاب کند؛ مساله این است که چگونه میتوان با اصلاح ساختارهای داخلی و اتخاذ سیاستی سنجیده در محیط پیرامونی، هم رفاه عمومی را افزایش داد و هم قدرت و امنیت ملی را تقویت کرد.
نتیجهگیری:
شعار «نه غزه، نه لبنان» از دو جهت قابل نقد است: از یک سو، با محدودکردن همدلی به مرزهای ملی و تبدیل بیاعتنایی به رنج دیگران به نشانهی وطندوستی، به تضعیف اخلاق اجتماعی و گسترش دگرستیزی میانجامد؛ از سوی دیگر، با ایجاد تقابلی ساختگی میان مسائل داخلی و حضور منطقهای، یکی از مولفههای مهم سیاست خارجی و تامین منافع ملی را به حاشیه میراند.
وطندوستی به معنای بیاعتنایی به دیگران نیست؛ همانطور که رسیدگی به مشکلات داخلی نیز مستلزم چشمپوشی از محیط پیرامونی کشور نیست. ایران برای حفظ موجودیت سیاسی، امنیت و جایگاه خود به سیاستی فعال، واقعبینانه و متکی بر ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادی نیاز دارد. این سیاست باید همزمان با اصلاح ساختارهای اقتصادی و مقابله با فساد و سوءمدیریت پیش برود، نه آنکه یکی به بهانهی دیگری کنار گذاشته شود.
در نهایت، عشق به ایران و همدلی با دیگر ملتها نهتنها متناقض نیستند، بلکه میتوانند یکدیگر را تقویت کنند. جامعهای که توانایی درک رنج دیگران را از نظر اخلاقی حفظ میکند، ظرفیت بیشتری برای همزیستی و همبستگی درونی نیز خواهد داشت. چنین جامعهای میتواند با قدرت تفکیک و تشخیص بالای خود، نهادهای متولی را نسبت به وضعیت معیشتی مردم پاسخگو کند. همچنین، کشوری که منافع ملی خود را در پیوند با محیط منطقهای و همسرنوشتی با ممل همسایه و جهان میفهمد، امکان بیشتری برای حفظ امنیت و افزایش اثرگذاری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود خواهد داشت.
پس نه انسانیت در مرزهای ملی محصور میشود و نه منافع ملی در مرزهای جغرافیایی به پایان میرسد. ایراندوستیِ مسوولانه، هم پاسداری از رفاه و امنیت مردم ایران را میطلبد و هم شناخت ضرورت حضور و اثرگذاری در منطقه را.
آنهم ایرانی که ماهیتا یک جهان کوچک شده است و درخودماندگی نژادی، قومی و… در آن محلی از اعراب نداشته نه تنها موجب رشد نمیشود بلکه منجر به افساد و انقیاد تمدنی و انقضا و انقراض فرهنگیاش خواهد شد.
بنابراین، چون ایران مهم است، هم غزه مهم است، هم لبنان و هم منطقه و هم جهان.
ساسان طالع
کارشناس و پژوهشگر زبان و ادب فارسی